تبليغاتX
ستاره باران

ستاره باران

ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

ستاره باران تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد .

سلام به همه دوستان .

شهریور ۸۶ بود که با راهنمایی های آقای اسپریچو یاد گرفتم وبلاگ بسازم . خیلی آماتور شروع کردم و مطالبی را نوشتم که یا از خودم بودند و یا از جاهای دیگه . خوب یا بد بودن نوشته ها قضاوت با مخاطب است . امیدوارم که حداقل اتلاف وقت برای شما نبوده باشه و ارزش خوندن داشته باشن . حدود ۲۲ ماه با هم بودن را تجربه کردیم . قهر و آشتی وبلاگی کردیم ولی خوشحالم که توی این مدت با هم خندیدیم نه به هم . از همه شما که توی این مدت همراه من بودید و انگیزه ای برای ادامه دادن ممنونم . گرچه چند ماه آخر نویسنده و مخاطب یکی شده بود و دوستان کمتر سر می زدند .

تصمیم گرفتم برای مدتی مطلبی توی وب نزنم . نمیدونم چه مدت ۱ ماه یا ۱ سال یا ..... شاید برای همیشه . شاید هم با یک وبلاگ جدید و یک قالب جدید شروع کردم . اما کی ؟ خدا میدونه ... 

هستم اگر میروم گر نروم نیستم.

دوستان کودکیم را پوزش و صبوری تان را سپاس .

خدا پشت و پناهتان .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 22:33  توسط مهدیه  | 

ظرفیت

وقتي خدا شروع به خلق موجوداتش مي كرد به هر كدام يك ظرف داد و به آنها سفارش كرد اين ظرف

قابليت انعطاف پذيري دارد شما نبايد اين ظرف را از دست بدين چرا كه اين همون ظرفيت شما را

ميرسونه هر چي بتونيد توي دنيا گنجايش ظرفتون را بالا ببريد ارزش شما بيشتره مبادا فكر كنيد هر چي

ظرفتون را پر تر كنيد نزد من با ارزش ترين . آدميان از شوقي كه ميخواستند زودتر به زمين برسند حرفهاي

 خدا را با دقت گوش نكردند . وقتي به زمين رسيدند فراموش كردن كدام مهمتر بود ؟ ظرف يا محتوايش ؟

 خيلي ها محتوا را انتخاب كردند و چه زود پر شدند . با كمترين چيزها مثل غرور ، پول ، ذره اي محبت

و .... آنچنان پر شدند كه حتي خودشان هم توانايي حمل ظرف وجودشان را ندارند . اينها همان هايي

هستند كه نه ظرفيت پولدار شدن را دارند و نه ظرفيت عشق را و نه ظرفيت انسان بودن را و ....

خدايا ياريمان كن از دسته فراموش كنندگان نباشيم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 14:40  توسط مهدیه  | 

قصه موش و مورچه

روزي روزگاري موشي از درد تنهايي خسته شده بود و به مورچه كوچكي كه در حوالي لونه اش زندگي

 ميكرد گفت : من تو را دوست دارم بيا تا با هم دوست باشيم تا تنها نباشيم . مورچه گفت من و تو از يك

 جنس نيستيم دوستي ما نميتونه بادوام باشه و ... ولي موشه هي اصرار كرد تا مورچه هم راضي شد

 اونها با هم دوستهاي خوبي بودن تا اينكه چند روزي كه گذشت موشه دچار غرور شد رفته بود بالاي

 ديواري نشسته بود و مورچه را با تحقير نگاه مي كرد و همينكه مورچه كوله بار دوستي شون را كه

 خيلي هم سنگين بود بر ميداشت و از ديوار ميرفت بالا ، همينكه نزديك بالاي ديوار مي رسيد موشه با

 دُمش مورچه را از بالا مي انداخت پايين . روزها گذشت و كار مورچه همين بود و سرگرمي موشه هم

 پايين انداختن مورچه . هر بار كه موشه اين كارو ميكرد جايي از بدن مورچه مي شكست . دستش ،

 پايش ، سرش و ... آخرين بار كه مورچه افتاد پايين جايي براي شكستن هم نداشت ناگهان دلش

 شكست و اشك از چشمش جاري شد تا اينكه زير پايش پر از آب شد داشت توي آبها غرق ميشد كه

 يكدفعه ديد بدنش دارد قرمز مي شود اول ترسيد فكر كرد داره ميميره اما بعد ديد كه تبديل به يك ماهي

 كوچك قرمز شده و از دنياي زميني دور شده و به اعماق درياي دلش رسيد و رفت تا به زيبايي انتهاي

 دريا برسه و  هيچوقت برنگشت ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 14:39  توسط مهدیه  | 

پرستش

من در این مسلخ عشق

گرچه قربانی بی مهری یک بت شده ام

تو اگر بت شدی و من به پرستیدن تو خوو کردم

بت تو ساخته دست خودم بود

تو بدان که سازنده بت با همان قدرت سازندگی اش

تاب شکستن دارد!!!

گرچه من

نه کویرم نه دریا

من آیینه ام آیینه

اگر کویر باشی کویرم

و اگر دریایی باشی

دریایی بی انتهایم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 22:0  توسط مهدیه  | 

کرانه بی کران

من نه آنم که با هرکه از راه دور و نزدیک رسید

و گفت سلام به آسانی کنار آیم !
ولی کنار تو را دوست دارم !!
به کنارت آمدم و با تو کنار آمدم...
ولی تو مرا کنار گذاشتی که ثابت کنی
کناره گرفتن هم میتواند

 راهی برای رسیدن به آن "کرانه بی کران" باشد !

چند روز دیگر که به سرعت باد از کنار شمع ها  گذشتی،
به یاد بیاور که همیشه "اتفاق" درست وقتی که نباید می افتد ...
به یاد بیاور چه راز ها که سر به مهر مانده اند هنوز،
چه نیاز ها که بر سر مهر مانده اند هنوز ،
چه درد ها که هنوز هم نیازمند مهر هستند

و تو
دل به دریایی زده ای که هیچ اش کناره نیست ...

و من کنار خاطراتت، تمام لحظاتمان را در کرانه این ساحل پرخروش


مرور میکنم و – چون تو خواسته ای - با نبودنت هم کنار آمده ام.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 20:0  توسط مهدیه  | 

عزیزم خدانگهدار

اول سلام به همه دوستان گرچه فقط باید بگم تنها بازدید کننده وبلاگ آقای اسپریچو . از بس کسی اینجا سر نمیزنه این وبلاگ تبدیل شده به دفتر خاطرات روزانه من .

دوسال ونیم پیش مثل یک مهمون ناخونده آمدی توی خونه ما . مریض بودی ولی واسه ما خیلی عزیز بودی . بعد از دو سال و نیم امروز ناگهان از پیش ما رفتی . بی وفا نبودی تقدیر تو را از ما جدا کرد .

خدایا من چقدر بیرحمانه تونستم جنازه ی این حیوون بی زبون رو توی باغچه خونمون خاک کنم . الهی بمیرم حتی وقتی توی قبر کوچولوش گذاشتمش گردنش کج بود مثل همون وقتها .

تو به ما وابسته بودی چون آب و دون بهت میدادیم ولی ما در عین بی نیازی بهت دلبسته بودیم . امروز وقتی جنازه کز کرده ات رو کنار حیاط دیدیم غصه مون شد . هر کدوم توی خلوت یواشکی خودمون واست گریه کردیم . میتونم قسم بخورم مامانم تو را اندازه من دوست داشت .

راستی چه خوبه که گورکن وجود داره و آدم مجبور نیست روی تن عزیزانش خاک بریزه . کاش امروز هم یک گورکن وجود داشت تا من مجبور به بازی این نقش نشم ......

عزیزم خدانگهدارمنو ببخش که خاک ریختم روت . .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 20:26  توسط مهدیه  | 

کاش دلم را پس ندهند ....

دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم ان طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد . به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود . گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . آن طرف حیاط خانه ی اوست و آنوقت هی در می زنم .در   می زنم . در می زنم و می گویم : (( دلم افتاده توی حیاط شما ، می شود دلم را پس بدهید ... ))
کسی جوابم را نمی دهد . کسی در را برایم باز نمی کند . اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار . همین و من این بازی را دوست دارم . همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار، همین که ...
من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند . تا دیگر دلم را پس ندهند . تا آن در را باز کنند و بگویند بیا خودت دلت را بردار و برو . آنوقت من می روم و دیگر هم برنمی گردم . شاید من این بازی را ادامه دهم ..... شاید هم قید دلم را زدم ......

تو بگو ای دوست چه کنم من ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:57  توسط مهدیه  | 

به کجا چنین شتابان ؟

 

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت .

ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد .

مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد .

پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند .

پسرک گفت:”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم .

“برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم “.

مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد .

در زندگی چنان بی تفاوت و با سرعت حرکت نکنیم که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه ما پاره آجر به طرفمان پرتاب کنند !

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 3:57  توسط مهدیه  | 

سهم تو ....

تنهائيم را با تو قسمت ميكنم ، سهم كمي نيست
گسترده تر از عالم تنهائي من عالمي نيست
 
 من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد براي من كه همزاد كويرم ، شبنمي نيست

شايد به زخم من كه ميپوشم ز چشم شهر آن را
در دستهاي بي نهايت مهربانت مرهمي نيست

شايد و یا شايد هزاران شايد ديگر ، اگر چه
اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست.
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 3:48  توسط مهدیه  | 

بد نگوییم به مهتاب اگه تب داریم ...

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:

لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.

همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.

هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!

مرد پاسخ داد:من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!


زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا او اینقدر بد است یا من بد می بینم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 7:20  توسط مهدیه  |